دلدادگان استاد شجریان

امکان دانلود آسان و بدون دردسر موسیقی ایرانی

گزارش از کنسرت همایون شجریان در سوئد

» سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387، ساعت 20:0

همان‌گونه که احتمالاً در جریان هستید، چندی پیش کنسرت همایون شجریان با گروه نصفه و نیمه‌ی دستان در کشور سوئد برگزار شد و گروه سه‌نفره، با سه ساز تار، کمانچه و تمبک به اجرای قطعاتی از دو آلبوم «قیژک کولی» و «خورشید آرزو» پرداختند. و جالب‌تر از همه آنکه، همایون برای نخستین بار بدون حضور پدر، تمبک در دست گرفت و آواز خواند. دوست و همراه عزیز وبلاگ، خانم ژینا که در این کنسرت حاضر بوده، شبه‌گزارشی خواندنی از این برنامه فرستاده‌اند که ضمن تشکر از ایشان، شما عزیزان را به خواندن آن دعوت می‌کنم.

ده روز گذشت. ده روز از دیدارش گذشت! و چقدر زود... انگار همین چند ثانیه پیش بود. هنوز طنین آوایش گوشم را نوازش می‌دهد. هنوز نوای روح‌بخشش گرمابخش وجودم است. هنوز رقص انگشتانش را بر پوست نازک تمبکش از یاد نبرده‌ام. انگار همین چند ثانیه پیش بود... چقدر زود گذشت!

خسته نیستم. انگار نه انگار که کیلومترها راه پیموده‌ام. شوق دیدارش این فاصله را بی‌معنا می‌کند و گلبانگ آوازش راه‌ها را نزدیک. برای دیدارش رفتم. آری... ده روز پیش کیلومترها را به‌خاطرش پیمودم. یادم نمی‌آید چقدر؟! شوق دیدارش همه‌چیز را از خاطرم برد. دوری راه، سردی هوا، درس، کار، زندگی! تنها به او فکر می‌کردم. انگار که چیزی مهم‌تر از او وجود نداشت. زندگی بس است! از زندگی کردن خسته‌ام. آن‌قدر خسته که کیلومترها را پیمودم تا لحظاتی چند، جسم و جان خسته‌ام را به نوازش نغمه‌های جاودانه‌اش بسپارم. جسم و جانم خسته است و روحم خسته‌تر! برای زندگی‌کردن به او احتیاج دارم و به طنین آوایش تا دمی چند مرا از این حس و حال زمینی کسالت‌بار برهاند؛ تا لحظاتی فارغ از هر بیم و امید، مرا به دوردست زیبایی‌ها پرواز دهد؛ تا بار دیگر برای ادامه‌ی زندگی، جانی بدمد در روح خسته و افسرده‌ام؛ تا شاید مرهمی باشد بر زخم‌های کهنه‌ی تنهایی‌ام.

به «اوپسالا» رفتم، شهر یخ‌زده‌ی شمال سوئد. فستیوال بود، فستیوال بین‌المللی موسیقی مقدس که پنج‌شنبه سی‌ام اکتبر آغاز و یکشنبه دوم نوامبر به پایان رسید. این فستیوال که از سال ۲۰۰۷ برگزار می‌شود، عنصری جدید در عرصه‌ی موسیقی سوئد و شمال اروپاست که در جهت نشان دادن و شناساندن هر چه بهتر جوهر موسیقی و تأثیر آن در بطن آدمی فعال است. فستیوالی علاقه‌مند به موسیقی معنوی و معنویت موسیقی؛ خواه مقدس، خواه کفرآمیز، بدون مرز، برای هر دین، هر فرهنگ و هر سن!

این برنامه، هر ساله میزبان هنرمندان ایرانی نیز هست. هنرمندانی که از دل این خاک کهن بیرون آمده و با جان و دل، حرف‌های ناشنیده‌شان را با زخمه بر سازهایشان فریاد می‌زنند. گویا سال گذشته در چنین روزی، شهروندان سوئدی شاهد هنرنمایی علیرضا قربانی و یارانش بوده‌اند و اما امسال:
شهر یخ‌زده‌ی اوپسالا، در سرمای زیر صفر درجه، میزبان سه هنرمند ایرانی نام‌آشنا بود که فرهنگ و اصالت موسیقی ایران را در برابر تماشاگران خارجی به نمایش گذاشتند.

روز شنبه، اول نوامبر

نمای بیرونی محل برگزاری کنسرت اخیر همایون شجریان/ اوپسالای سوئدساختمان شیک و مجلل Uppsala Konsert & Kongress سالن بزرگش را به این برنامه اختصاص داده بود. بیرون ازسالن پر بود از ایرانی‌هایی که از شهرهای مختلف به دیدار او و یارانش آمده بودند، تا لحظاتی چند، میهمان خلوت عارفانه‌شان گردند. به‌گمانم آنها هم کیلومترها را به‌یاد نداشتند! با اعلام آغاز برنامه از بلندگو، به طرف سالن اصلی اجرای کنسرت رفتم. در بین راه، یاد روزهای بلیت‌فروشی کنسرت همایون و گروه دستان در ایران افتادم و وبلاگ همایون شجریان و کامنت‌هایش و استرس دوستانی که از ترس قطع برق یا قطع اتصال اینترنت‌شان به هراس ِ از دست دادن بلیت افتاده بودند!

غمی بر چهره‌ام نشست...
سالن پرشور بود و پرهیجان. و «فرزند استاد شجریان» واژه‌یی بود که همه را به تأمل وامی‌داشت. واژه‌یی که بارها و بارها شنیده می‌شد و انگار این واژه، محمدرضا شجریان دیگری را بر صحنه می‌طلبید. ساعت پانزده و ده دقیقه، پس از معرفی و با تشویق مردم، همایون به‌همراه حمید متبسم و سعید فرجپوری به‌روی صحنه آمد تا بار دیگر همه را به آتیه‌ی روشن و درخشانش دلگرم کند. متبسم و فرجپوری تنها اعضای گروه پنج‌نفره‌ی دستان بودند که توانستند در این فستیوال همایون را همراهی کنند. بی‌شک برای همراهان و دوست‌داران همیشگی گروه دستان، عدم حضور سه نوازنده‌ی دیگر به‌شدت محسوس بود. همان‌گونه که احساسی آشنا، حضور بزرگ‌مرد نازنینی را در کنار همایون می‌طلبید.

گو انگار که عادت کرده‌ایم این دو را همیشه و در همه‌جا، با هم و در کنار هم ببینیم. و حضور یکی از آنها بدون دیگری، حس غریبی به‌همراه دارد. سازها در شوری «عاشقانه» کوک شد و فضای سالن را به نوای حنجره‌ی همایون مزین کرد. کلام متبسم بود و سوز آواز همایون که این‌گونه سر داد:

در تارهای عشق تو پیچیده‌ام عزیز
بر بند سخت زلف تو تابیده‏ام عزیز
از آفتاب مهر تو روییده‌ام ز خاک
در سایه‌سار سرو تو آسوده‌ام عزیز

او آرام بود و آرامشش گرمابخش وجودمان. کسی احساس سرما نمی‌کرد. کسی احساس غربت، کسی احساس خستگی، احساس دلتنگی نمی‌کرد. کسی کیلومترها را به‌یاد نداشت! انگار نه انگار که اینجا ایران نیست. انگار نه انگار که اینجا قطب است و بیرون حتی پرنده پر نمی‌زند. مجلسی بود گرم و عاشقانه که همایون همه را به ضیافتش دعوت نموده بود. شیخ سخن، عاشقانه‌تر از عاشقانه‌یی سروده بود: خرامان از درم باز آ کت از جان آرزومندم / به دیدار تو خشنودم، به گفتار تو خرسندم

این آواز با شعر جدید، برای دوست‌داران همایون که در کنسرت ماه فوریه حضور داشتند، آوازی ناشنیده اما دلچسب بود. «چین زلف» با همنوازی تار، تمبک و کمانچه و همخوانی اعضای گروه همراه بود.

ای صبا گر بگذری بر زلف مُشک‌افشان او
همچو من شو گرد یک‌یک حلقه‌ی گردان او
گاه از چوگان زلفش حلقه‌ی مشکین ربای
گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او

جای خالی نوای سازهای کوبه‌ای حدادی و سامانی را ضربه‌ی انگشتان همایون پر کرده بود و تار متبسم و کمانچه‌ی فرجپوری بار زخمه‌های بربت بهروزی‌نیا را نیز به دوش می‌کشید! قطعه‌ی بی کلام «مستانه» بدون شورش کوبه‌ای‌ها کوتاه اما شنیدنی اجرا شد، و در آن میان، لبخندهای دلنشین متبسم و فرجپوری بود که در نگاه پرنجابت همایون گره می‌خورد و او نیز با لبخندی پرشور پاسخ‌گوی مهر یاران «دستان»اش بود. دستانی که از اوج آغاز استقلال هنری‌اش تا به امروز، همواره یار و یاورش بوده‌اند. و این عشق همبستگی، مستانه را مستانه‌یی شنیدنی‌تر نمود. «عشق پاک» آغازی در اوج داشت:

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب‌زنده‌داری‌ام
با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری‌ام

و با این بیت فرود آمد:

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی‌رود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاکِ من

کمانچه‌ی فرجپوری در نیمه‌های راه به تار متبسم پیوست تا عشق پاک را پاک‌تر از عشق بیافرینند، و اشک شوق بود که از دیدگان‌مان فرو می‌چکید...

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه‌شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

آرام‌آرام صداها رنگی دگر گرفت و رنگ‌ها یک‌رنگ و «قیژک کولی» کوک شد:

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه به‌یاد یاران
قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر

و پس از آن بار دیگر آوای کمانچه‌ی فرجپوری بود که با همایون و «دلشده»اش همراه گشت:

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی

همایون در اوج بود و همچون سواری کهنه‌کار می‌تاخت و در این راه، صفای ساز یارانش بود که با او همسفر می‌شد. «وطن» اما حس غریبی به‌دنبال داشت:

وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

همایون از خاک وطن آمده بود. هنوز بوی وطن می‌داد و برای ما، برای من که سال‌هاست از خاک وطن فاصله گرفته‌ایم، وطن پرشور و پرمعنا بود. آن‌چنان که در نیمه‌های راه، ما نیز با او که همچون نگینی درخشان در میان جمع می‌درخشید، وطنش را هم‌آواز شدیم: وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان... و این تصنیف همیشه مانا، با بوسه‌ی متبسم بر سازش به پایان‌ رسید و صدای دست‌های مردم بود که سپاس‌شان می‌گفت. صحنه برای دقایقی چند هنرمندانش را غایب یافت؛ اما دست‌های مردم با زبان بی‌زبانی «مرغ سحر» را می‌طلبید و او باز هم زیباتر از همیشه مرغ سحری سر داد. لحظاتی بود پرشور؛ اشک بود و لبخند، مست بودیم و هوشیار... و چشمی که از دیدنش دل نمی‌کند و او که گل سرخش را چون همیشه به‌پاس مهرورزی عاشقانش به حضار ِ به‌وجد آمده تقدیم نمود.

گویی در یک آن، همه‌ی کاستی‌ها جبران شد. از اعتراضاتی که قبل از کنسرت به‌خاطر سادگی دکور صحنه و کوتاهی برنامه گفته می‌شد، بعد از کنسرت خبری نبود. سی‌دی‌های «قیژک کولی» و «خورشید آرزو» در بیرون از سالن به‌فروش می‌رسید و این بهترین و باارزش‌ترین سوغاتی بود که گروه با خود به‌همراه داشت؛ چرا که هنوز جای خالی این آثار در بازارهای اروپایی احساس می‌شود.

پس از برنامه، هم‌نشینی و هم‌صحبتی همایون بود با دوست‌دارانش، با علاقه‌مندانی که کیلومترها را به‌خاطرش پیموده بودند و او چقدر متین و باحوصله با همه عکس می‌گرفت و امضا می‌داد. پس از خداحافظی و خروجش از سالن، دعای خیر مردم بدرقه‌ی راهش شد. او رفت و دل‌ها به امید شنیدن جاودانه‌هایش به انتظار نشسته...

پشت سر نگاهش کردم. فردا مسافر وطن بود و چشم‌انتظار در آغوش گرفتن کوچولویی که با زبان شیرین بچه‌گانه‌اش او را بابا می‌خواند. تا آن زمان که از پیچ جاده محو شد، نگاهم همچنان بر قامتش خیره بود. آن‌گاه با جمله‌یی آشنا او را به خدایش سپردم: به جانت، کز میان جان، ز ِ جانت دوست‌تر دارم

با تشکر از وبلاگ دوستداران همایون شجریان

لینک صفحه